استدلال مخالف: «VCها احمق نیستند. بحث پول خود آنها هم مطرح است، بنابراین نمیگذارند شرکت شما ضعیف اداره شود.»
مسئلهی بغرنج این است که: منافع یک کارآفرین لزوما با منافع VC همراستا نیستند.
VC چندین سرمایهگذاری متفاوت انجام داده است و تنها نیاز دارد که یکی از آنها به طلا تبدیل شود. برایش تفاوتی نمیکند که این یک شرکت شما باشید یا کس دیگر. به بیان بهتر، آنها ریسک سرمایهگذاری خود را با پخش کردن سرمایه بین استارتاپهای مختلف پایین آوردهاند. در حالی که، شما به طور کامل به موفقیت «یک» استارتاپ متعهد هستید. این یعنی، چیزی که برای سرمایهگذار یک احتمال منطقی است، برای شما یک قمار وحشتناک خواهد بود.
یک آزمایش فکری:
تصور کنید من به شما پیشنهاد دادهام که هنگام خروج از استارتاپ خود، بین یکی از این دو گزینه حق انتخاب دارید:
- شما ۱٪ شانس دارید که ۱۰۰ میلیارد تومان به دست بیاورید و ۹۹٪ درصد ممکن است چیزی به دست نیاورید؛
- ۱۰۰٪ ممکن است ۱۰۰ میلیون تومان به دست بیاورید؛
کدام را انتخاب میکنید؟
پاسخ منطقی گزینهی ۱ است. درآمد مورد انتظار = ۱٪ × ۱۰۰ میلیارد تومان = ۱ میلیارد تومان. این ده برابر درآمد مورد انتظار گزینهی ۲ است. اگر بتوانید این بازی را بارها و بارها تکرار کنید، بالاخره احتمال دارد که پول زیادی به دست بیاورید. این دقیقا همان کاری است که VCها میکنند. آنها این بازی بسیار پر ریسک، اما با احتمال درآمد بالا را روی چندین شرکت مختلف انجام میدهند تا بالاخره یکی از آنها به نتیجه برسد. اما یک کارآفرین نمیتواند چنین کاری انجام بدهد. یک کارآفرین در یک زمان خاص تنها قادر است روی یک شرکت کار کند و اگر آن شرکت شکست بخورد، کار تمام است. شکی نیست که همهی ما ۱۰۰ میلیارد تومان را به ۱۰۰ میلیون تومان ترجیح میدهیم، اما واقعا به عنوان یک کارآفرین، ۹۹ میلیارد و ۹۰۰ میلیون تومان چقدر در کار شما تفاوت ایجاد میکند؟ به نظر میرسد که بیشتر مردم به سراغ گزینهی ۲ میروند، اگرچه گزینهی «منطقی» نیست.


دیدگاهتان را بنویسید