خب، حالا شما پول را گرفتهاید و با آن کارمند استخدام کردهاید، دفتر بهتری تهیه کردهاید و یک بیلبورد باحال و بزرگ نصب کردهاید که هر روز سر راه رفتن به دفتر آن را میبینید. سرجمع تمام این هزینهها «نرخ سوخت نقدینگی» است، یعنی پولی که در هر ماه صرفا به خاطر «داشتن» شرکت، از دست میدهید. خیلی ساده، نرخ سوخت نقدینگی، برعکس سود است. با داشتن نرخ سوخت نقدینگی میتوانید طول «باند» (runway) خود را حساب کنید، یعنی مدت زمانی که میتوانید بدون تمام شدن پولتان به کار ادامه بدهید. مثلا، اگر ۵ میلیون تومان نقدینگی داشته باشید و هر ماه ۵۰۰ هزار تومان خرج کنید، طول باند شما ۱۰ ماه خواهد بود.
ماهی ۵۰۰ هزار تومان، نسبت به میزان سرمایه بسیار زیاد است و در چنین شرایطی، احتمالا نمیتوانید قبل از تمام شدن پولتان به سوددهی برسید. مشکلی نیست. اگر احتیاج به پول بیشتری دارید همیشه میتوانید VCهای بیشتری را به شرکت خود بیاورید. اگر پیشرفتتان مطابق برنامه و انتظار باشد، میتوانید یک بار دیگر مرحلهی معرفی محصول و پرزنتیشن را تکرار کنید. حتی به احتمال زیاد شرکتی که پیش از این در کار شما سرمایهگذاری کرده، حاضر شود دوباره سرمایهگذاری کند. به علاوه، مجبور نیستید تمام پول مورد نیازتان را از یک شرکت جذب کنید. معمولا گروهی از VCها با هم وارد یک سرمایهگذاری میشوند تا ریسک کار پخش شود. این یعنی شما از هر VC مقدار اندکی پول خواهید گرفت.
بسیار خوب، حالا میخواهید برای بار دوم به سراغ جذب سرمایه بروید. این بار به پول بیشتری نیاز دارید (چون الان در حال گسترش هستید) اما در عین حال ارزش شرکت شما هم بالا رفته است. بنابراین، ترکیب کل خوب است. شاید باز هم ۱۰٪ از مالکیت خود را از دست بدهید، اما این بار در ازای آن ۲۰ میلیون تومان میگیرید. البته کار به این سادگی هم نیست، اما در اینجا میخواهیم تصویری کلی ترسیم کنیم.


دیدگاهتان را بنویسید